سه شنبه دهم اردیبهشت 1387
عارفنامه
مني كه شعر فروشم به ناز فاحشهها مني كه توبه نكردم مني كه نافلهها...
مني كه... باز منم؛ مني كه باز «من» است مني كه من نزودم ميان قافيهها
خدا را نديده «من» چگونه منحرف است مني كه پاك ز پيچم و پاك زاويهها
هميشه بودي و بودت هميشه خواهد بود تو يك اغتشاشگري در ميان ثانيهها
مرا ببين به یادت آب میخورم شايد كه در برود اسم اعظمت ميان سكسكهها
صدا من و بلند من اين بلند منم بلندتر از هر چه بلند است حنجرهها
كـبود نبود و خیال نـبود و درد بـود تحولی شگرف به طب تبزدهها
الف.لام.میم...بهشت...حورالعين... مگو، كه تعزيهخواني ميان مسخرهها
كجا روم كجا، كه از تو زاده شوم خدا مرا رها كن ميان باكرهها
مراد ز شراب كوثر است، ز ناجي من تهوعآورتـرين وجه تسـمـيهها
كدو زني نداشت و الاغ به قتل رساند كدو هم از آن نوع كدو تنبلهها
مثال زني به من از اين قبيل بگو كه درك كنم و سردهم قهقههها
چرا تو تويي و منم من، عدل كجاست بگو كه جيش بزرگ كنم درون فلسفهها
ميان بركه و ماه باز گفتگو افتاد... ...و باز خواب ربودم ميان قافيهها...

